تبليغاتX
crazy - شهری که بود
با من ماندن خطر کردن است.کار تو درست بود.....!

 

 به یاد بود روزی که زمین لرزید

 

فکر می کنید چند ثانیه کافی است

شاید 10ثانیه شاید هم کمتر به هر حال بین اون همه سرو صدا جیغ و التهاب

 هیچ کس وقتی برای نگاه کردن به ساعتش را نداشت

 هر چه بود همین زمان اندک کافی بود برای  مرگ ارگ

به شهر که میرسم با تلی از خاک و اهن و خشتهای  پاره و سقفهای فروریخته

 روبرو میشویم در و دیوار اینجا بوی مرگ می دهداما..

 

مرگ پایان کبوتر نیست مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است  

 

                    

 

        

 

 

 

در فلق بود که پرسید سوار، آسمان.....

 

آسمان مکث کرده بود اما زمین نه .حتی مجالی نداده بود که پرستوها جوجه هایشان را بردارند.رهگذران فرصتی برای فکر کردن به شاخه های نور نداشتند همه انگشتها به سمت نخلهای بی باغبان نشانه رفته بود

 

نرسیده به درخت کوچه باغیست....

 

کوچه باغی نمانده بود که از خواب خدا سبزتر باشد یا نباشد...و عشق بود اما مشکلی را حل نمی کرد عشق هم وامانده بود

 

میروی تا ته آن کوچه که ازپشت بلوغ ......

 

راستی انتهای این کوچه دقیقا کجای این آوار است و چرا همه جایش از روبروی مصیبت سر بر آورده است

 

پس به سمت گل تنهایی میپیچی....

 

گل تنها اما تا دلت بخواهد هست به سمت کدامشان باید رفت

 

در صمیمیتت سیال فضا خش خشی..........

 

نه اینجا فقط هق هق است و ضجه های مادران بی فرزند 

کودکان یتیم و عروسکهای یی همبازی

 

کودکی میبینی رفته از ....

 

کودک از نخل بلند بالا رفته بود اما نمی دانم با درخت به خاک افتاد

 یا با جوجه های نورش به آسمان رفت

اینجا دیگر هیچ نشانی ندارد چه فایده دارد این سوال بی پاسخ

هیچ کس نمی داند

 

خانه دوست کجاست

 

برای تسکین این درد باید تا آخر عمر سکوت کنیم

 و چه ناشکریم اگر در میان این همه مصیبت نبینیم عظمت پروردگار حکیم را

 

 

 

و بدانیم اگر مرگ نبود

دست ما در پی چیزی می گشت....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 10:17 PM  توسط crazy  |